سردار گل ها


بیاد شهید سردار عزت اله حسین زاده



او فرمانده گردان بود، مدت‌ها بود که چشمانش را بر شهر بسته بود و راهی راه شهدا شده بود و همواره در هاله‌ای از ابهام و خفا زندگی می‌نمود. سکوت و نگاه‌های نافذ او شهره شهر بود. احدی از باغ سینه اش و زندگیش معرفتی نداشت. خیلی‌ها او را به نگاه دیگری می‌نگریستند، عالمی داشت به شیرینی تمام شهد‌های دنیوی.

کمتر فرماندهی را می‌توانستی پیدا کنی که اکثر صفات خوب را دارا بوده باشد، اما شهید «عزت» به شهادت خدا و بچه‌ها کلکسیون اوصاف الهی بود. چهره و رفتارش خاطرات سردار عشق شهید «صالحی» را تداعی می‌نمود، از هر چه سخن می‌گفت، خود مصداق عینی و بارز آن بود.

در میان بر و بچه‌های با، شهید «اکبری» رابطه خاصی داشت و عجیب بهم عشق می‌ورزیدند گویی یک روح در دو جسم بودند. به حدی مراعات ادب را می‌نمود که ادب شرمنده او می‌گشت.

بگذریم، شهید «عزت» از معدود یاوران واقعی دفاع مقدس بود که در اوج اخلاص و پاکی در پی فرامین امام (ره) در جبهه ماند تا به رفتگان از صف ولایت درس تبعیت و تولی بدهد و او آنقدر ماند تا خدایش برگ سبز را برایش امضاء نمود.

چند روزی مانده است که سر و صدای عملیات کربلای4 برخیزد، که جهت دیدار خانواده راهی شهر شد ولی با هزاران اکراه و عدم میل قلبی. حدود ساعت 9 صبح بود که او را در حیاط سپاه دیدم با چهره‌ای بشاش نشسته است و به اطراف حیاط که خاطره گل‌های داودی را داشت می‌نگریست، و گاهی اوقات چشمان خویش را می‌بست. در کنار او نشستم و سلام نمودم، امیدوار بودم تا از عطر وجودش بهره‌ای ببرم. شروع کرد از دنیا و اهل او گفت که عجیب است عده‌ای را اینقدر براحتی بلعیده است و آن‌ها چقدر دلشان رااز حال و هوای جبهه و منطقه منحرف نموده و مدام یا تحلیل سیاسی می‌کنند یا ختم صلوات. یا ورد می‌گویند و پیشانی هایشان هم پینه بسته از اثر مهر، ولی گوشه چشمی به نیاز شدید جبهه به نیرو نمی‌کنند.

او می‌گفت: راستی راستی یاوران اصلی امام اهل جنگ هستند و بس ولی نمی‌دانم این قاعدین بی وفا فردای قیامت چه جوابی می‌خواهند به پیمبر اکرم  بدهند.

آرام گفتم: برادر عزیز، جبهه آمدن کار هر کس نیست، باید اینها را توفیق آمدن بدهند، و بیاورند آنها را، باور کن آمدن اختیاری نیست آوردنی است. همان بهتر که این ملون‌ها نیایند.

خنده سردی کرد و گفت: آینده خیلی چیزها را هویدا می‌کند. برخاستیم و همراه هم قدری قدم زدیم و از خاطرات گذشته سخن راندیم و می‌خندیدیم که صدای غرش هواپیماهای شکاری گوشمان را کر کرد و لحظاتی بعد صدای بمباران شدیدی به آسمان برخاست. خبر دار شدیم میدان راه آهن که مملو از بسیج و بسیجی‌ها بود مورد هجوم دشمن واقع گشت. فضا غیر از خون، دود، آتش چیزی نبود. «عزت» در حالیکه محکم ایستاده بود گفت: یا اباصالح المهدی ادرکنی، به گمانم خیلی ناجور بمباران کردند. با خنده گفت، مهدی،‌ مثل اینکه باید از گردان واسه مادرم یک کلاهخود تهیه کنم: هنوز این کلام او تمام نشده بود که بمباران دوم انجام شد. در یک لحظه هر دو به طرف درب حیاط سپاه دویدیم و در یک چشم بر هم زدنی او محو شد.

صدای آژیر و بوق آمبولانس‌ها لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت، نسیم غم فضای شهر را پوشانده بود، آسمان و زمین همراه ملائک و مردم بی دفاع گریه مظلومیت سرداده بودند. سنگ فرش خیابان‌ها از خون مردم رنگین شده بود، جنازه‌ها را بطرف معراج شهدا انتقال دادیم و حدود غروب بود که راهی مسجد امیرالمؤمنین شدم جهت اقامه نماز مغرب و عشاء، مسجد در سکوت عجیبی سیر می‌کرد. احدی با کسی در سر صفوف نماز صحبت نمی‌کرد، فقط گاهگاهی صدای گریه‌ای فضای ساکت مسجد را می‌شکست. اللهم عجل فرج نبیک، اللهم نشکو الیک.

امام جماعت از خیر منبر گذشت چون شهرمان امروز خودش محراب و منبر بود و موعظه می‌نمود که دنیا ارزشی ندارد، مرگ هر لحظه در کمین است؛ گل‌های خوب را خدا هر روز گلچین می‌نماید، غفلت از مرگ جایز نیست. دوری از گناه، صمیمیت و شهد الهی است.

گوشه مسجد نشسته بودم که دستی شانه ام را تکان داد، مهدی یک خبر بهت بدم تحمل می‌کنی؟ ناخودآگاه گفتم پدرم در راه آهن شهید شده؟ نه خدا صبرت بده، «عزت» هم به کاروان حضور پیوست. او آرام آرام می‌گفت که احدی نفهمد. که صدای گریه ام همگان را متوجه ما نمود. «انالله و انا الیه راجعون»

نفهمیدم و مثل مادر بچه مرده گریه می‌کردم، بهر زحمتی بود بچه‌ها من را راهی خانه نمودند و یک ساعت بعد صدای گریه‌ای فضای اتاق را دگرگون کرد، آری او سردار رشید اسلام شهید «مجید عتیقی» بود، مدام می‌گفت:‌ای وای مهدی، آخر عزت هم رفت ...

مرا همراه باقی بچه‌ها به اردوگاه لشکر در پشت پادگان بردند. چه شبی بود.

فضای گردان در هاله‌ای از اشک غوطه ور است. نور فانوس‌ها و گریه آرام و گاه ضجه نیروها، تداعی شب یازدهم کربلا را داشت، آسمان بر این محوطه بغض نموده بود و همراه ستاره‌ها مجلس عزا در عرش بر قرار کرده بود و حضرت صاحب علیه السلام در عزای گل‌های یاس خود به شیعیان خویش اعلام صبر می‌نمود.

آن شب تا صبح در چادر عزت همراه گودرز بیدار ماندم و تنها به عزت فکر می‌کردم.

قرار است فردا راهی تشییع جنازه‌ها شویم، صبح هر کس به امید دیدن «عزت» سر از پا نمی‌شناخت، وداع آخر بود. می‌بایست سفارش هایمان را می‌کردیم، او راهی محفل شهداست و بهترین فرصت ابلاغ پیغام هایمان بود.

با عده از بچه‌های گردان (گودرز، شهید ماشاءالله و الیاس پور) جنازه را از سردخانه آوردیم و در بغل گرفتیم. آرام خوابیده بود خنده را بر لبانش داشت، چشمان خونینش را بسته بود تا شاهد بی وفاییها به امام نباشد، سکوت کرده بود تا بر مرفهین بی درد بفهماند «الیوم وقت فداکاریست نه فردا.»

شروع به غسل دادن او کردیم، شهید «ماشاءالله ابراهیمی» بدن را غسل می‌داد، باقی بچه‌ها با اشک چشمان خود آب غسل می‌ریختند، بدن را در میان کفن نهادیم، مشغول بستن کفن شدیم، می‌خواستند او را به سنت دفن کنند و کفن، که گفتیم «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله امواتا».

صدای «گودرز را شنیدم که می‌گفت: تربت را کجایش بگذارم؟ نگاه گریه داری نمودم و گفتم: زیر لب‌های او. وقت خداحافظی است. همه می‌آمدند و دست بر کفن می‌کشیدند و بر صورت خویش بقصد تبرک می‌مالیدند. عده‌ای هم صورت بر کفن نهاده و از داغ جدایی یار می‌گریستند. در میان اشک و سوز و گداز بچه‌ها جنازه را به صحن آوردیم و نماز بر او اقامه نمودیم، نماز تحیت، نماز عشق. تابوت را دستان پرمحبت بچه‌های جنگ بلند نمودند و راهی صندوقچه نور نمودند، میان قبر رفتم و جسد را گرفتم، بوی طراوات سحر منطقه را می‌داد، او را روی سمت راست خواباندم و در گوشش اهسته گفتم: عزت ما را هم یاد کن. بی وفا نباشی.

برای یک لحظه یادم آمد. خاطرات بلاژ، آن لحظه‌ای که وقتی روضه خوانی‌ام تمام شده بود با چشمان قرمز و اشک آلود آمد و گفت: مهدی! آیا شهید «مسعود و محمد رضا» می‌آیند در این مجلس‌های روضه مان؟ گفتم: روایت می‌گوید شهدا همه جا حاضرند. و آرام سرش را زیر انداخت و از گوشه چشمش قطره زلال اشکی فرو ریخت.

هیچگاه فراموشم نمی‌شود آن شبی که همراه «عزت و مسعود اکبری» به گلزار شهدا رفتیم و گفتند بخوان، می‌خواندم و آنها هم گریه خوشی می‌نمودند. رفیقان می‌روند نوبت به نوبت.

کی فراموشم می‌شود آن صبح پیروزی که همراه او در حالیکه کتف او در اثر تیربار زخمی شده بود و او در میان بی سیم چی‌های خویش حتی یک آه هم نکشیده بود تا صبح و بعد خون پیراهن را با آب اروند پاک کرده بود بر کنار اروند آمدیم و شاهد اجساد شهیدان صالحی ـ اکبری ـ ایزدپور ـ رحمانی ـ طیب طاهر  شدیم و او در اوج مظلومیت و رشادت بچه‌ها گوشه‌ای نشست و آرام آرام اشک می‌ریخت.

هنوز پرستارهای بیمارستان سینای اهواز شاهدند. که چگونه از روی تخت بیمارستان برخاست و راهی منطقه شد و به حرف احدی گوش نداد که حال شما خوب نیست، آمد در محفل گردان و با حضورش عطر تسکین و آرامش بر سر و صورت گردان افشاند.

چادر‌های پلاژ و چادر فرماندهی جدید هنوز نیمه شب‌ها صدای آرام «عزت» را بیاد می‌آورد که درگوشه چادر نماز شب می‌خواند و در عالم معنا و ملکوت صمیمانه سیر می‌نمود.

بندبند کفن را گشودم و شروع به تلقین دادن کردم و بچه‌ها از بالای قبر با اشک دیدگان خود خاک مزار را رنگ و بوی دیگری می‌دادند. شهید «جاری» مدام صدا می‌زد مهدی بگذار برای آخرین بار چهره عزت را ببینم. عاشورا بود، همه گریه می‌کردند. همه از جا ماندن خویش خجالت می‌کشیدند و از اینکه باز باید شاهد تشییع شقایق‌ها باشند می‌سوختند.

قبر را که پوشاندیم باورمان شد که واقعاً «عزت» شهید شده است. بچه‌ها برای لحظاتی مات و مبهوت نشسته بودند و با انگشتان خویش خاک‌های مزار را مسح می‌نمودند. این صحنه اولین تشییع بچه‌ها بود، بچه‌ها در فاو بودند که شهدا را در اندیمشک دفن نمودند. آنها در خیبر و بدر هم نبودند ولی این بار به چشم خویش مصیبت را می‌دیدند.

شب همراه شهید ماشاء الله ابراهیمی و منصور الیاس پور و علی جمالی فر و گودرز مرادی رفتیم منزل شهید محمدرضا ایزدپور و لباس‌ها و وسایل باقیماندة عزت را نگاه می‌کردیم. تبسیح چوبی ـ انگشتر پنج تن ـ نامه‌ای خونین ـ دفتر یادداشت ـ مهر نماز. نامه را باز کردم بشدت رنگ خون گرفته بود اما قدری می‌شد آن را خواند. وقتی کلمات آن را خواندم دلم برای همه شهدا تنگ شد. نوشته بود: مهدی عزیز، بقول شهید مسعود، غمت در نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند. مدت‌ها بود می‌خواستم برایت بنویسم اما فرصتی نمی‌شد. برای همیشه خدا دوستت دارم ولی آن را از تو پنهان می‌کردم. امضای او زیر نامه عجیب دلم را شکست. التماس دعا برادرت عزت الله حسین‌زاده.

به احترام او برخاستیم و نماز شب اول قبر خواندیم و از خدای متعال تقاضا نمودیم عاقب امر، ما را به شهدا ملحق نماید. در حالیکه عکس او را نگاه می‌کردیم متوجه شدم بچه‌ها دارند برای او سوره الرحمن و واقعه می‌خوانند. آن شب هر کس دور از چشم دیگری گریه می‌کند. ماشاء الله گفت: قدری برایمان بخوان ومن به مولایش حسین متوسل شدم.

ای حسین‌ای پسر خون خدا

ما و دل از تو بریدن ابدا

تو که خود داغ برادر دیدی

سوخته حاصل ما را بنگر

فردای آن روز راهی پلاژ شدیم و پس از چند روز و بعد جهت عملیات راهی جزیره مینو وارد شهر آبادان شدیم. در هر لحظه بچه‌های گردان وقتی دور هم جمع می‌شدند می‌گفتند: جای شهید عزت در این عملیات خالی!!

او رفت و لی دنیایی از خاطرات خوب برای ما گذاشت. من هر روز سراغ گودرز می‌روم و نامه عزت را می خوانم و یادی از آن دوران می‌کنم.

منبع :http://www.behdarvand.ir

/ 1 نظر / 35 بازدید
سعید سبحانی

سلام سایت بسیار زیبایی دارید لطفا از این شهید بلند مرتبه عکس و مطلب بیشتری بگذارید .