نفهمیدم و مثل مادر کودک مرده گریه مىکردم، به هر زحمتى بود بچهها ما را راهى خانه کردند و یک ساعت بعد صداى گریهاى فضاى اتاق را دگرگون کرد،آرى او سردار رشید اسلام شهید«مجید عتیقى» بود، مجیدى بود، مجیدى که از بى وفائى دوستان بى نصیب نبود، مدام مىگفت: آخر عزت هم رفت...»
فضاى گردان در هالهاى از اشک غوطه ور گشت، نور فانوسها و گریه آرام و گاه ضجه نیروها تداعى شب یازدهم کربلا را داشت ، آسمان بر این محوطه بغض کرده بود و همراه ستارها، مجلس عزا در عرش برگزار کرده بود و حضرت صاحب علیه السلام در عزاى گلهاى یاس خود به شیعیان خویش اعلام صبر مىنمود.
قرار بود فردا راهى تشییع جنازهها شویم، صبح هر کس به امید دیدن عزت سر از پا نمىشناخت، وداع آخر بود، مىبایست سفارش هایمان را مىکردیم، او راهى محفل شده بود و بهترین فرصت ابلاغ پیغامهایمان.
با عدهاى از بچههاى گردان(گودرز- شهید ماشاء الله - الیاس و...)جنازه را در بغل گرفتیم، آرام خوابیده بود.
خنده را بر لب داشت، چشمان خویش را بسته بود و سکوت کرده بود.
شروع به غسل دادن او کردیم، شهید «ماشاء الله ابراهیمى» بدن را غسل مىداد و باقى بچهها با اشک چشمان خود آب غسل مىریختند، بدن را در کفن نهادیم و مشغول بستن آن شدیم، گفتیم:«و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل الله اموات»
صداى گودرز را شنیدیم که مىگفت:«تربت را کجا بگذارم؟»نگاه گریه دارى کردم و گفتم:«زیر لبان او».
وقت خداحافظى بود، همه مىآمدند و دست بر کفن مىکشیدند و بر صورت خویش به قصد تبرک مىمالیدند.عدهاى هم صورت بر کفن نهاده و از داغ فرقت یار مىگریستند. در میان اشک و سوز و گداز بچهها جنازه را به صحن آوردیم و نماز بر او اقامه کردیم. نماز وداع، نماز تحیت،نماز عشق، تابوت را دستان پر محبت بچههاى جنگ بلند کردند و راهى صندوقچه نور نمودند، میان قبر رفتم و جسد را گرفتیم، بوى طراوات منطقه را مىداد و او را روى دست راست خواباندم و در گوشش آهسته گفتم:«عزت ما را هم یاد کن بى وفا نباش...» براى یک لحظه خاطرات پلاژ یادم آمد، آن لحظهاى که روضه خوانى تمام شد چشمان قرمز و اشک آلود آمد و گفت:...آیا شهید مسعود و محمد رضا در این مجلسهاى روضه مان مىآیند؟ گفتم:«روایت میگه شهدا همه جا حاضر هستند».و آرام سرش را زیر انداخت و از گوشه چشمش قطره زلال اشکى فرو ریخت.فراموشم نمىشود آن شبى را که همراه عزت و مسعود اکبرى به گلزار شهدا رفتیم و گفتند بخوان، مىخواندم و از اینکه باز باید شاهد تشییع شقایقها باشند مىسوختند.
قبر را که پوشاندیم باورمان شد که واقعا عزت شهید شده است. بچهها براى لحظاتى مات و مبهوت نشسته بودند و با انگشتان خویش خاک مطهر مزار را مسح مىکردند.
این صحنه اولین تشییع بچهها بود، بچهها در فاو بودند که شهدا را دفن کردند،در خیبر و بدر هم نبودند،ولى این بار به چشم خویش مصیبت را مىدیدند.همراه شهید «ابراهیمى» و«الیاسپور» و«گودرز مرادى» رفتیم منزل شهید«ایزد پور» واز لباسهاى او وسائل باقیمانه را نگاه مىکردیم. تسبیح چوبى، انگشتر پنج تن، نامهاى خونین، دفتر یادداشت و مهر نماز.
نامه را باز کردم به شدت رنگ خون گرفته بود، اما قدرى مىشد او را دید. وقتى کلمات را اخواندم دلم براى همه شهدا تنگ شد نوشته بود:«..عزیز،به قول شهید مسعود غمت در نهانخانه دل نشیند به نازى که لیلى به محمل نشیند مدتها بود مىخواستم برایت بنویسم اما فرصتى نمىشد.»
امضا او زیر نامه عجیب دلم را شکست:«التماس دعا برادرت عزت الله حسین زاده، به احترام او برخاستم و نماز شب اول قبر خواندیم و از خداى متعال خواستیم عاقبت امر ما را نیز ملحق شدن به شهدا باشد.
و آنها هم گریه خوشى مىکردند.
کى فراموشم مىشود آن صبح پیروزى که همراه او در حالى که کتفش بر اثر گلوله تیربار زخمى شده بود و او در میان بیسیمچیهاى خویش حتى یک آخ هم نگفته بود تا صبح و بعد خون پیراهن را با آب اروند پاک کرده بود؟بر کناره اروند رفتیم و شاهد مراقد مطهر شهدا(صالحى - اکبرى- ایزدپور - رحمانى- طیب طاهر و...) شدیم و او در اوج مظلومیت و رشادت بچهها گوشهاى نشست و آرام آرام اشک ریخت.
هنوز پرستارهاى بیمارستان به یاد دارند که چگونه از روى تخت بیمارستان برخاست و راهى منطقه شد و به حرف احدى گوش نداد که حالت خوب نیست،آمد در محفل گردان و با حضورش عطر تسکین و آرامش بر سر و صورت گردان نشانید.
چادرهاى «پلاژ» و چادر فرماندهى «حدید»هنوز نیمه شبها صداى آرام عزت را به یاد مىآورد که در گوشهاى نماز شب مىخواند و در عالم معنا و ملکوت صمیمانه سیر مىکرد.
بند بند کفن را گشودم و شروع کردم به تلقین دادن .بچهها از بالاى قبر با اشک دیدگان خود خاک مزار را گل آلود کرده بودند و شهید «جارى» مدام صدا مىزد:«بگذار براى آخرین بار چهره عزت را ببینم. عاشور بود،همه گریه مىکردند همه از مادنن خویش خجالت مىکشیدند در حالى که عکس او را مىنگریستم،متوجه شدم بچهها دارند براى او سوره الرحمن و واقعه را مىخوانند .و هر کس دور از چشم دیگرى گریه مىکند و ثواب مجلس مان را به روح شاهد و ناظرشان اهداء نمودیم. فرداى آن روز راهى «پلاژ» شدیم و جهت عملیات راهى جزیره مینو. در هر لحظه، نیروهاى گردان وقتى دور هم جمع مىشدند،مىگفتند:
جاى شهید عزت در این عملیات خالى!
برگرفته از نشریه فرهنگ آفرینش - حسین اکبری