یاد نامه شهید عزت الله حسین زاده

( گردان حمزه سيد الشهدا - انديمشك )

عزت
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠  

آن شیر مردی که از یاد نرفته است عزت است

                     در قلبمان محبوس و بیرون نرفته است عزت است

آن شیر زردی که مردم لر مثل زنند

                     بی شک که شیر دلیری همجو عزت است

انسان مومن را سیمای نیکو بود نشان

                    ورد زبان همقطاران سیمای عزت است

جان را خدا شیرین ترین نعمت قرار داد

                    آنکه گذشت ز جان بر سر پیمانش عزت است

مولایمان علی زره ای از پشت به تن نداشت

                    هنگام رزم به دشمن آنکه پشت نکرد عزت است

ما چشم و گوش بسته ایم و کج راهه میرویم

                    غافل که راه مستقیم همان راه عزت است

در راه حق هرکه بمیرد بود شهید

                     اندیمشک خزاب به خون شهید عزت است

مجتبی گفت اگر روزی شوم شهید

                     امید که مدفن من در کنار عزت است

بار دگر غنچه ای با خون گلاب شد

                     اینک شهیدی دیگر مهمان عزت است

 

شعر از عابدین بابایی زاده


کلمات کلیدی:
 
شهید عزت الله حسین زاده فرمانده شهید 4 آذر
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  

شهید عزت الله حسین زاده فرمانده شهید 4 آذر

چند روز بود که خیلی اخلاقش عوض شده بود . با بچه ها زیاد شوخی می کرد ، عجیب خوشحال بود ، تکبیر نماز را می گفت و بالاخره در آخرین روز عزاداری از هوش رفت .  چند روز بعد که خبر شهادتش را آوردند ، همه بچه های گردان به این نتیجه رسیده بودند که جواز ورودش را از آقا گرفته بود که اینقدر شادی می کرد . او شهید دلاور عزت الله حسین زاده فرمانده گروهان غواص گردان حمره سیدالشهداء از لشکر 7 ولیعصر (عج) بود .

منبع : نسیم صبح ، عباس اسلامی پور


کلمات کلیدی:
 
سردار گلها 4 (وداع و تشییع)
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

نفهمیدم و مثل مادر کودک مرده گریه مى‏کردم، به هر زحمتى بود بچه‏ها ما را راهى خانه کردند و یک ساعت بعد صداى گریه‏اى فضاى اتاق را دگرگون کرد،آرى او سردار رشید اسلام شهید«مجید عتیقى» بود، مجیدى بود، مجیدى که از بى وفائى دوستان بى نصیب نبود، مدام مى‏گفت: آخر عزت هم رفت...»

فضاى گردان در هاله‏اى از اشک غوطه ور گشت، نور فانوس‏ها و گریه آرام و گاه ضجه نیروها تداعى شب یازدهم کربلا را داشت ، آسمان بر این محوطه بغض کرده بود و همراه ستارها، مجلس عزا در عرش برگزار کرده بود و حضرت صاحب علیه السلام در عزاى گل‏هاى یاس خود به شیعیان خویش اعلام صبر مى‏نمود.

قرار بود فردا راهى تشییع جنازه‏ها شویم، صبح هر کس به امید دیدن عزت سر از پا نمى‏شناخت، وداع آخر بود، مى‏بایست سفارش هایمان را مى‏کردیم، او راهى محفل شده بود و بهترین فرصت ابلاغ پیغامهایمان.

با عده‏اى از بچه‏هاى گردان(گودرز- شهید ماشاء الله - الیاس و...)جنازه را در بغل گرفتیم، آرام خوابیده بود.

خنده را بر لب داشت، چشمان خویش را بسته بود و سکوت کرده بود.

شروع به غسل دادن او کردیم، شهید «ماشاء الله ابراهیمى» بدن را غسل مى‏داد و باقى بچه‏ها با اشک چشمان خود آب غسل مى‏ریختند، بدن را در کفن نهادیم و مشغول بستن آن شدیم، گفتیم:«و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل الله اموات»

صداى گودرز را شنیدیم که مى‏گفت:«تربت را کجا بگذارم؟»نگاه گریه دارى کردم و گفتم:«زیر لبان او».

وقت خداحافظى بود، همه مى‏آمدند و دست بر کفن مى‏کشیدند و بر صورت خویش به قصد تبرک مى‏مالیدند.عده‏اى هم صورت بر کفن نهاده و از داغ فرقت یار مى‏گریستند. در میان اشک و سوز و گداز بچه‏ها جنازه را به صحن آوردیم و نماز بر او اقامه کردیم. نماز وداع، نماز تحیت،نماز عشق، تابوت را دستان پر محبت بچه‏هاى جنگ بلند کردند و راهى صندوقچه نور نمودند، میان قبر رفتم و جسد را گرفتیم، بوى طراوات منطقه را مى‏داد و او را روى دست راست خواباندم و در گوشش آهسته گفتم:«عزت ما را هم یاد کن بى وفا نباش...» براى یک لحظه خاطرات پلاژ یادم آمد، آن لحظه‏اى که روضه خوانى تمام شد چشمان قرمز و اشک آلود آمد و گفت:...آیا شهید مسعود و محمد رضا در این مجلسهاى روضه مان مى‏آیند؟ گفتم:«روایت میگه شهدا همه جا حاضر هستند».و آرام سرش را زیر انداخت و از گوشه چشمش قطره زلال اشکى فرو ریخت.فراموشم نمى‏شود آن شبى را که همراه عزت و مسعود اکبرى به گلزار شهدا رفتیم و گفتند بخوان، مى‏خواندم و از اینکه باز باید شاهد تشییع شقایق‏ها باشند مى‏سوختند.

قبر را که پوشاندیم باورمان شد که واقعا عزت شهید شده است. بچه‏ها براى لحظاتى مات و مبهوت نشسته بودند و با انگشتان خویش خاک مطهر مزار را مسح مى‏کردند.

این صحنه اولین تشییع بچه‏ها بود، بچه‏ها در فاو بودند که شهدا را دفن کردند،در خیبر و بدر هم نبودند،ولى این بار به چشم خویش مصیبت را مى‏دیدند.همراه شهید «ابراهیمى» و«الیاسپور» و«گودرز مرادى» رفتیم منزل شهید«ایزد پور» واز لباسهاى او وسائل باقیمانه را نگاه مى‏کردیم. تسبیح چوبى، انگشتر پنج تن، نامه‏اى خونین، دفتر یادداشت و مهر نماز.

نامه را باز کردم به شدت رنگ خون گرفته بود، اما قدرى مى‏شد او را دید. وقتى کلمات را اخواندم دلم براى همه شهدا تنگ شد نوشته بود:«..عزیز،به قول شهید مسعود غمت در نهانخانه دل نشیند به نازى که لیلى به محمل نشیند مدتها بود مى‏خواستم برایت بنویسم اما فرصتى نمى‏شد.»

امضا او زیر نامه عجیب دلم را شکست:«التماس دعا برادرت عزت الله حسین زاده، به احترام او برخاستم و نماز شب اول قبر خواندیم و از خداى متعال خواستیم عاقبت امر ما را نیز ملحق شدن به شهدا باشد.

و آنها هم گریه خوشى مى‏کردند.

کى فراموشم مى‏شود آن صبح پیروزى که همراه او در حالى که کتفش بر اثر گلوله تیربار زخمى شده بود و او در میان بیسیمچیهاى خویش حتى یک آخ هم نگفته بود تا صبح و بعد خون پیراهن را با آب اروند پاک کرده بود؟بر کناره اروند رفتیم و شاهد مراقد مطهر شهدا(صالحى - اکبرى- ایزدپور - رحمانى- طیب طاهر و...) شدیم و او در اوج مظلومیت و رشادت بچه‏ها گوشه‏اى نشست و آرام آرام اشک ریخت.

هنوز پرستارهاى بیمارستان به یاد دارند که چگونه از روى تخت بیمارستان برخاست و راهى منطقه شد و به حرف احدى گوش نداد که حالت خوب نیست،آمد در محفل گردان و با حضورش عطر تسکین و آرامش بر سر و صورت گردان نشانید.

چادرهاى «پلاژ» و چادر فرماندهى «حدید»هنوز نیمه شب‏ها صداى آرام عزت را به یاد مى‏آورد که در گوشه‏اى نماز شب مى‏خواند و در عالم معنا و ملکوت صمیمانه سیر مى‏کرد.

بند بند کفن را گشودم و شروع کردم به تلقین دادن .بچه‏ها از  بالاى قبر با اشک دیدگان خود خاک مزار را گل آلود  کرده بودند و شهید «جارى» مدام صدا مى‏زد:«بگذار براى آخرین بار چهره عزت را ببینم. عاشور بود،همه گریه مى‏کردند همه از مادنن خویش خجالت مى‏کشیدند در حالى که عکس او را مى‏نگریستم،متوجه شدم بچه‏ها دارند براى او سوره الرحمن و واقعه را مى‏خوانند .و هر کس دور از چشم دیگرى گریه مى‏کند و ثواب مجلس مان را به روح شاهد و ناظرشان اهداء نمودیم. فرداى آن روز راهى «پلاژ» شدیم و جهت عملیات راهى جزیره مینو. در هر لحظه، نیروهاى گردان وقتى دور هم جمع مى‏شدند،مى‏گفتند:

جاى شهید عزت در این عملیات خالى!

 

برگرفته از نشریه فرهنگ آفرینش - حسین اکبری

 


 
سردار گلها 3 (خبر شهادت عزت)
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

در حیات مقر سپاه اندیمشک مشغول همراه عزت  قدم زدیم و از خاطرات گذشته سخن راندیم، مى‏خندیم که صداى غرش هواپیماهاى دشمن گوشمان را آزار داد و لحظه‏اى بعد صداى چند انفجار شدید به آسمان برخاست.بله،میدان راه آهن که مملو از بسیجى‏ها بود،مورد هجوم دشمن واقع شد.

فضا،غیر خون،دود و آتش چیز دیگرى نبود.عزت گفت:«یا ابا صالح المهدى ادرکنى،به گمانم خیلى ناجور بمباران کردند مثل اینکه باید از گردان واسه مادرم یک کلاه خود تهیه کنم.»

هنوز این کلام او تمام نشده بود که بمباران دوم انجام شد.در یک لحظه هر دو به طرف بیرون از سپاه دویدیم و در یک

چشم بهم زدنى او محو شد.صداى بوق و آژیر آمبولانسها لحظه‏اى آرام نمى‏گرفت،نسیم غم،فضاى شهر را پوشاند. آسمان و زمین همراه ملائک و مردم بى دفاع گریه مظلومیت سر داده بودند.

سنگفرش خیابانها از خون مردم رنگین شده بود،جنازه‏ها را به طرف معراج شهدا انتقال دادیم.

غروب بود که جهت اقامه نماز مغرب و عشاء راهى مسجد امیرالمومنین شدم،مسجد در سکوت عجیبى سیرمى‏کرد.احدى در صفوف نماز با کسى صحبتى نمى‏کرد، فقط گاه گاه صداى گریه‏اى سکوت حاکم بر مسجد را مى‏شکست.اللهم عجل فرج نبیک،اللهم نشکو الیک.امام جماعت از خیر منبر گذاشته بود، چون شهرمان آن روزخود محراب و منبر موعظه بود که دنیا ارزشی ندارد، مرگ هر لحظه در کمین است، گلهای خوب را هر روز خدا گلچین مى‏کند،غفلت از مرگ جائز نیست،دورى از گناه، شهد الهى است،گوشه مسجد نشسته بودم که

دستى شانه‏ام را تکان داد:«... یک خبر بهت بدم تحمل مى‏کنى؟»ناخودآگاه گفتم:«پدرم در راه آهن شهید شده؟»

گفت:نه خدا صبرت بده...عزت هم به کاروان حضور پیوست.»

آرام آرام مى‏گفت تا احدى نفهمد، که صداى گریه‏ام همگان را متوجه کرد.

«انا لله و انا الیه راجعون...رفیقان یک بیک رفتند».

برگرفته از نشریه فرهنگ آفرینش - حسین اکبری

 


 
سردار گلها 2 ( لحظات قبل از شهادت)
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

5 آذر 1365

چند روزی مانده بود به که سروصدای عملیات کربلای چهار برخیزد. جهت دیدار با خانواده راهی شهر شد. ولی با هزاران اکراه و عدم میل قبلی.

ساعت 9 صبح بود که او را در حیاط ساختمان سپاه دیدم، با چهره‏اى بشاش نشسته بود و به اطراف حیاط که خاطره گلهاى داودى را داشت مى‏نگریست، و گاه چشمان خویش را بر هم مى‏نهاد.

در کنار او نشستم و سلام کردم.امیدوار شدم تا از عطر گل وجودش بهره‏اى ببرم.شروع کرد از دنیا و اهل او گفت،که عجب است عده‏اى را این

قدر به راحتى بلعیده است و آنها چقدر راحت دلشان را از حال و هواى جبهه و منطقه منصرف کرده‏اند و مدام، تحلیل سیاسى مى‏کنند و یا ختم صلوات و یا ورد مى‏گویند و پیشانى هایشان از اثر مهر پینه بسته است،ولى گوشه چشمى به نیاز شدید جبهه به نیرو نمى‏کنند.

او مى‏گفت:«راستى  راستى یاوران اصلى امام اهل جنگ هستند و بس،ولى نمى‏دانم این قاعدین بى وفا، فرداى قیامت چه جوابى مى‏خواهند به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم بدهند؟ آرام گفت: «برادر عزیز، جبهه که آمدن در کارنیست، اصل جبهه آمدن، کار مولاست و باید اینها را توفیق آمدن بدهند و بیاورند آنها را، باور کن آمدن اختیارى نیست آوردنى است.همان بهتر که این آدمهاى رنگى نیایند.

خنده سردى کرد و گفت:«آینده خیلى چیزها را هویدا مى‏کند».

برخاستم و همراه هم قدم زدیم و از خاطرات گذشته سخن راندیم، مى‏خندیم که صداى غرش هواپیماهاى دشمن ...

برگرفته از نشریه فرهنگ آفرینش - حسین اکبری

 


 
سردار گلها 1 (احوالات شهید عزت الله حسین زاده)
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

شب جمعه با خستگی زیادی که داشتم سرم را وی پتو گذاشتم و به خوابی شیرین فرو رفتم که با رویایی شیرین همراه بود.

شهید ایزدپور را دیدم که در باغ سرسبزی خوشحال و خرامان قدم میزد.با خنده ای دلفریب دستم را گرفت و به چشمانم خیره شد در آغوش هم رفتیم دل سیر گریه کردیم. لب باز کردم و گفتم محمد رضا اگر سوالی بکنم جواب می دی؟...

دستی شانه ام را تکان داد سراسیمه برخواستم ... بوی عطری فضای چادر را پوشانده بود و سردار گلها شهید عزت الله حسین زاده را دیدم که می گفت: پاشو وقت نماز شب شده یا علی .

آری او فرمانده گردان حمزه سید الشهدا است با اینکه مدتها بود که بر راحتی و آسایش شهر چشمان خود را بسته بود ولی شهره شهر است و راهی طریق شهدا گشته بود و همواره در حاله ای از ابهام و خفا زندگی میکرد .

سکوت و نگاهش نافذ بود . احدی از حرفهای سینه اش معرفتی نداشت. عالمی داشت به شیرینی تمام شهد های دنیوی.

شهید عزت الله حسین زاده

کمتر کسی را میتوان یافت که همه صفات خوب را داشته باشد اما عزت به شهادت خوبان خدا جامع صفات الهی بود.از هر خوبی که سخن میگفت خود مصداق بارز آن بود. به حدی مراعات ادب را میکرد که ادب شرمنده اش می گشت.

 

برگرفته از نشریه فرهنگ آفرینش- حسین اکبری - با اندکی تخلیص

 


 
یاد پرواز
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

عروج خونین

به مناسبت سالروز آن عروج خونین

باز بوی کلماتِ سوخته می‏آید از دهانِ آسمان.

بار دیگر عطر شهادتِ تو در هفت آسمان پیچیده است.

و آسمان، یتیمی‏اش را با ستارگانی از جنسِ خون می‏گرید.
زمین، بر مدارِ اندوه می‏چرخد و سیاره‏های درد، منظومه‏ای از عزا را پدید می‏آورند.
ای خورشیدِ شهید! کدام فرشته است که اشکبارت نیست؟! کدام یار؟

خاک و آب پلاژ هنوز به عطر یاد حضورت میبالد.

و ما در سالروز پرواز تو مانده ایم و بار اندوه بی تو بودن ...


 
تغییر عجیب
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  

چند روز بود که خیلی اخلاقش عوض شده بود. با بچه ها زیاد شوخی می کرد. نشاط عجیبی در چهره اش نمودار بود. از طرفی در مراسم عزاداری آن چنان از خود بی خود می شد که از هوش می رفت.

چند روز بعد که خبر شهادتش را آوردند تمام همرزمانش به این نتیجه رسیدند که علت آن همه تغییر حالات این بوده که از «آقا» جوابش را گرفته بود، او فرمانده  شهید «عزت الله حسین زاده» بود.